تبليغاتX
خاطرات یک دندانپزشک

خاطرات یک دندانپزشک

این وبلاگ دفتر خاطرات و نوشته های روزانه من است

این چند روز که مثبت فکر میکنم . نمیدونم چرا برایم خوش شانسی هم میاید. همیشه به انرژی های مثبت و منفی اعتقاد داشتم و الان تاثیرش را دارم میبینم. وقتی در برابر اجتماع و طبیعت موضع گیری کنیم ناخوداگاه از جذب نیروهای مثبت باز میمانیم.

سخته که از همه sms و mail داشته باشی و از اون نه ... و اون وقت بیای نامه های قدیمی را بارها بخونی و باز هم تو اون خاطرات غرق بشی. ادمهای زیادی را دیده ام. دخترکی که لات بود و موهاش را تیغ زده بود. دخترکی که تنها 40 کیلو بود . یکی که سالها شعر هایی مینوشت که حالت را بد میکرد و دیگری که همیشه فکر میکرد جنیفر لوپز است ولی او با همه فرق دارد. او همیشه برایم مقدس بود و یا لاقل بوی مقدس بودن را میداد... دلم برای شخصیت کاغذی اش تنگ شده است. چون تنها روی کاغذ میشود نقش خیال کشید و افسوس که نقشهای این کاغذ چه زود شسته شد و از میان رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:43  توسط تیرداد  | 

از قایم موشک بازی خسته شدم. از اینکه بخوام پنهان شم و منتظر شم تا پیدام کنی.. قبول داری از ما گذشته دیگه... راستی هیچ نشانه ای هم برات نذاشته بودم امیدوارم گم نشی....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:49  توسط تیرداد  | 

انقدر بزرگ هستیم که به همه بدیها بخندیم...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:52  توسط تیرداد  | 

ازت بدم میاد. چون به درد نمیخوردی. فقط یه سایه شوم بودی.تنها چیزی که یاد گرفته بودی  زدن ساز یاس و نا امیدی بود.انقدر سیاه حرف زدی تا تمام این پلیدی ها ها را در تار و پود وجودم حس کردم. حالم ازت به هم میخوره. نمیگم مسبب اصلی این داستانها تو بودی چون به اثر پروانه ای ایمان دارم ولی تو هم نقشت را خوب بازی کردی. در انرژی منفی دادن. در گرفتن روح امید و انگیزه . مجبورم کردی تا حذفت کنم. هر چند که هنوزم شومی و هنوز هم احساس خوبی ندارم از بودنت. ولی میروم تا اخر بیکرانها. از صفر شروع خواهم کرد و طرحی نو میکشم. همه ابرها را پاک میکنم. دل ما از بارون و غروب و سایه پره.به جای تو در همه عکسها یه گلدون میذارم و رهایت میکنم ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:59  توسط تیرداد  | 

از قبرستان ارزوها صدای زوزه سگ می اید ......و تو ان طرف نقطه چینهای ذهنم ایستاده ای و داری با لبان بسته میخندی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:56  توسط تیرداد  | 

در روزگاری نه چندان دور طبیبی در شهر زندگی میکرد به نام عمونوروز . یه روز این عمونوروز قصه ما از کفشهای عتیقه و بوگندوی قدیمی خسته شد و تصمیم گرفت اونها را یه جا گم و گور کنه. برا همین چاله ای کند و کفشها رو انداخت تو چاله و روش هم رید و باز خاک ریخت!از قضا رندی که مترصد فرصت بود نوروز را تعقیب کرد و کفشها را از زیر خاک دراورد. و همه جا اواز همی داد که من ان نوروز مشهورم! عمونوروز که به خیال خودش از دست کفشها راحت شده بود اونها رو پای رند نابکار دید پس حیلتی اندیشید و پیغام داد که ای بیچاره چه نشسته ای که بر سر حاکم شهر ریده اند و رد کفشهای نوروز را بر کله پادشاه یافته اند !. الان است که گزمه های شهر سر برسند و عمودی افراشته و تو را عقوبت نمایند! رند لختی اندیشید و سپس کفشها را رها کرد و گریخت. نوروز طبیب هم فهمید که این کفشها داستان همان تف سربالاست پس تصمیم گرفت انها را در گنجه نگه دارد تا در فرصتی مناسب دوباره نیست و نابودش سازد....

اخیش راحت شدیم از نوشتن و خواننده و وبلاگ و این دنیای مجازی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:44  توسط تیرداد  |