ازت بدم میاد. چون به درد نمیخوردی. فقط یه سایه شوم بودی.تنها چیزی که یاد گرفته بودی زدن ساز یاس و نا امیدی بود.انقدر سیاه حرف زدی تا تمام این پلیدی ها ها را در تار و پود وجودم حس کردم. حالم ازت به هم میخوره. نمیگم مسبب اصلی این داستانها تو بودی چون به اثر پروانه ای ایمان دارم ولی تو هم نقشت را خوب بازی کردی. در انرژی منفی دادن. در گرفتن روح امید و انگیزه . مجبورم کردی تا حذفت کنم. هر چند که هنوزم شومی و هنوز هم احساس خوبی ندارم از بودنت. ولی میروم تا اخر بیکرانها. از صفر شروع خواهم کرد و طرحی نو میکشم. همه ابرها را پاک میکنم. دل ما از بارون و غروب و سایه پره.به جای تو در همه عکسها یه گلدون میذارم و رهایت میکنم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:59  توسط تیرداد
|
