باید اعتراف کرد یا نه ولی ما دکترها ادمهای بی معرفتی هستیم. من معرفت را از کسی یاد گرفتم که فقط تا اول دبیرستان درس خونده بود و یک سال هم در زندان بود....من دوستهای عجیبی دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:0  توسط تیرداد
|
مراحلی از زندگی هستند که هیچ کس و هیچ چیز به چشمت نمیاد. تا کاری بهت پیشنهاد بدهند فورا میری سراغ عیب ها و سختی هایش. تا کسی را بهت معرفی کنند ازش ایرادی میگیری و بی تفاوت میگذری.. نمیدونم شاید هنوز درمانی برای بی تفاوتی هایم نداشته باشم. شاید هم هنوز وقتش نرسیده است..من در یک دنیای بی هدف زندگی میکنم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:55  توسط تیرداد
|
چقدر دیر فهمیدم که نیمه گمشده هر کس در وجود خود اوست....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط تیرداد
|
بعضی موقعها در زندگی هر چقدر با خودم حساب و کتاب میکنم و با برنامه ریزی میرم جلو باز هم شکست میخورم و میام سر جای اولم. همیشه هم این حالت وقتهایی پیش میاد که لقمه خیلی بزرگی میخواستم بردارم. مشکل از کوچک بودن دهان ما باشه یا بزرگ بودن لقمه من اینگونه تلاشها را دوست دارم چون حتی اگه اخرش هیچ هم باشه باز هم دلت خوشه میخواستی بپری نه اینکه راه بری...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط تیرداد
|
اره خودم هم قبول دارم من اینها نیستم. ولی بهم حق بده اگه برا همیشه خاموش باشم بهتره یا یه مدتی با safe mode بنویسم؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:47  توسط تیرداد
|
این چند روز که مثبت فکر میکنم . نمیدونم چرا برایم خوش شانسی هم میاید. همیشه به انرژی های مثبت و منفی اعتقاد داشتم و الان تاثیرش را دارم میبینم. وقتی در برابر اجتماع و طبیعت موضع گیری کنیم ناخوداگاه از جذب نیروهای مثبت باز میمانیم.
سخته که از همه sms و mail داشته باشی و از اون نه ... و اون وقت بیای نامه های قدیمی را بارها بخونی و باز هم تو اون خاطرات غرق بشی. ادمهای زیادی را دیده ام. دخترکی که لات بود و موهاش را تیغ زده بود. دخترکی که تنها 40 کیلو بود . یکی که سالها شعر هایی مینوشت که حالت را بد میکرد و دیگری که همیشه فکر میکرد جنیفر لوپز است ولی او با همه فرق دارد. او همیشه برایم مقدس بود و یا لاقل بوی مقدس بودن را میداد... دلم برای شخصیت کاغذی اش تنگ شده است. چون تنها روی کاغذ میشود نقش خیال کشید و افسوس که نقشهای این کاغذ چه زود شسته شد و از میان رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:43  توسط تیرداد
|
از قایم موشک بازی خسته شدم. از اینکه بخوام پنهان شم و منتظر شم تا پیدام کنی.. قبول داری از ما گذشته دیگه... راستی هیچ نشانه ای هم برات نذاشته بودم امیدوارم گم نشی....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:49  توسط تیرداد
|
انقدر بزرگ هستیم که به همه بدیها بخندیم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:52  توسط تیرداد
|