اره باورم شد که تو هم مثل من فکر میکنی و تو هم همینی هستی که من هستم. با خواندن چند کتاب و بلغور کردن یه سری جمله های زیبای تهی نه تو من میشوی و نه من بودنت را جدی خواهم گرفت.... من را به حال خودم بگذار. میخواهم هیچ بودنت را گریه کنم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:19  توسط تیرداد
|
جالب است که شهریورها همیشه تنها بودم... پارسال هم .... و امسال هم.. نمیدانم در شهریور و بوی پاییزش چه سری نهفته است که من را یاد خودم میاندازد و یاد خاطرات قدیمی٬ البومها و عکسهای خاک گرفته و حتی اهنگهای قدیمی. دیروز چقدر نوار و البوم قدیمی از انباری پیدا کردم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط تیرداد
|
من همه چیز را ساده٬ رک و صریح میخواهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط تیرداد
|
چقدر جای سیگار میان انگشتانم خالیه... ولی نه دود سیگار غبار اندوه را پاک میکند و نه خاکسترش تیرگی ها را می زداید...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:16  توسط تیرداد
|
مهم من و تو نیستیم. مهم باورها و دنیاهایمان بود که بیش از هزار و اندی سال است که از هم جدا شده است. و دوست من ..... من در گورستان فراموشی چاله ای به وسعت تو و تمام انهایی کنده ام که راهمان یکی نبود......
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:20  توسط تیرداد
|
فاصله بین من و تو فقط یک قدم بود. ولی در این یک قدم چقدر حرفها و تفاوتها قرار داشت...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:35  توسط تیرداد
|